سیلور پاین:
شارلی درومانیک به همراه آداکس اسیر میشن. اسپروس این ماجرا رو مخفی نگه میداره. بلاتریکس مامور میشه ربایندگان این دو زن رو تعقیب کنه ولی اجازه حمله نداره.
آکوییلا عموی اسپروس دلبان او هاسکی نیست بلکه عقاب است و طبق قانون نمی توانسته پادشاه بشه. سویر ماندرو پدر اریک ماندرو ، آکوییلا را همچون فرزند خود میداند و آکوییلا در کوهستان نزد سویر بزرگ شده و بی پیری میرسد.شبی که اسپروس به دنیا آمد سویر از ترتیب ستارگان پیش بینی کرده بود که فرزند اسپروس به پادشاهی نمیرسد. به آکوییلا می گوید : باید با دختری که دلبانش یک گرگ است ازدواج کنی تا فرزندت با دلبان هاسکی به دنیا بیاید. دختری با موهای طلایی در سیلورپاین است که به زودی برخلاف میلش قرار است از طریق دریا به جای دوری فرستاده شود او را پیدا کن ،اون دختر اگر با اسپروس ازدواج کند فرزندی از آنها به دنیا می آید که دلبان نخواهد داشت.
اسپروس و اریک به سمت بلاتریکس می روند و آکوییلا به جمعشان می پیوندد. 15 نفر از افراد قوم باسمن برخلاف تعهدشون به استقرار در اوشانی شهر رو ترک کردند و مخصوصا دستور داشتند که شارلی درومانیک رو پیدا کنند و با خودشون ببرن و تحویل بدن به ایموندو اودیو. اجداد ایموندو بخاطر خیانت از دزرت لند اخراج شده بودند و اودیو ها اجازه بازگشت به دزرتلند رو ندارن. گروهی که برای نجات رفته بودن موفق میشن آداکس و شارلی رو نجات بدن. شارلی به عنوان سفیر در سیلورپاین ماند.
آکوییلا عزمش را جزم کرده بود تا در معیشت بلاتریکس بماند تا آن روز هیچ گاه سعی نکرده بود محبت زنی را جلب کند و راهش را نمی دانست بنابراین تصمیم گرفته بود در کنارش بماند تا فرصت مناسبی پیدا شود. در اوشانی باسمن ها و کولی ها شهر را به آتش کشیده و کل مردم را سلاخی کرده بودند.
اسپروس در مهمانی که به افتخار سفرا داده بود گفت: گوش کنید همگی گوش کنید و به گوش افرادی که حضور ندارند هم برسانید. حمله کردن ساده ترین کاری ست که میشه برای انتقام گرفتن از دشمن انجام داد و ممکن است منجر به پیروزی بشود یا نشود. من میترسم بله من میترسم ولی نه از شکست بلکه از بهم خوردن امنیت و آرامشی که پدران ما به سختی برقرار کردند . من به شما قول میدهم که انتقام مردم سرزمینم را خواهم گرفت اما این کار را نه به قیمت ریسک برسر امنیت سیلورپاین بلکه زمانی انجام میدهم که مطمئن باشم نتیجه اش قمار بر سر جان مردم غیرنظامی نخواهد بود.
ریورزلند:
پس از عقد عهدنامه لیتور کیموتو به پایتخت بازمی گردد، شاردل به او می گوید که برای حفظ امپراطوری مارگون از لابر که پسرعموی پدر شاردل است باردار شده و نمیخواهد کسی از وجود این نوزاد خبردار شود زیرا تکاما قسم خورده که به امپراطوری مارگونها پایان بده و بسیاری از بزرگان مارگون رو در لشکرکشی قبلی به ریورزلند کشته. شاردل میگه میخواد شخصا بر روند بازسازی شهر و روستاهای جنگ زده نظارت کنه و به برن میره تا اونجا فرزندش رو دور از چشم همه به دنیا بیاره. شاردل کیموتو رو به عنوان قائم مقام سلطنت انتخاب میکنه. لابر و شاردل به برن میرن.
گلوری با دستور کیموتو برای آموختن امور مربوط به پزشکی در کنار آمون گوتموارد که مرد سختگیر و بداخلاق و پزشک دربار بوده مشغول به کار میشه. کیموتو سفیران را راهی سرزمینهای دیگه می کنه. سپاه هزار نفری ریورزلند یاغیان دزرتلندی را با فرماندهی آندریاس پسر شاه شکست میدن. کیموتو معتقده این قدم در ایجاد دوستی مجدد با دزرتلند مفید خواهد بود. رابرت سفیر دزرتلند به ریورزلند میاد.
آمون گوتوارد به گلوری سخت گرفته و اون در مدت کوتاهی بسیاری امور پزشکی رو یاد می گیره. گلوری با مادونا خواهر سیزده ساله ملکه دوست میشه و روزی که با هم ناهار میخوردند کیموتو به اونا ملحق میشه. مادونا میگه کسی که یکبار خیانت کرده باز هم اینکار را می کنه و خواهرش نباید به کیموتو اعتماد میکرده. کیموتو به مادونا و گلوری نشان میده که روشن ضمیره و می تونه در افکار و احساسات افراد نفوذ کنه البته در مورد افراد پیچیده اینکار بسیار سخت و در مورد آنها که سرسخت هستند غیرممکن است.
مادونا میگه: درست زمانیکه پیروزی مطلق در یک قدمی تکاما بود بهش خیانت کردی. کیموتو میگه: سرپیچی از فرمان تکاما به منزله پذیرفتن مرگ قساوت بار تمام مردانم در نیروی دریایی ، خانواده و تمام اقوامم در سرزمینم باسمن بود، من از همون ابتدا با حمله به سرزمین شما مخالف بودم اما بیانش امکانپذیر نبود، خون افراد بیگناه زیادی به زمین می ریخت و تکاما بدون من و مردانم هم در جنگ پیروز میشد.
مادونا میگه: شنیدم بعد از ملاقات با خواهرم، به تکاما خیانت کردی و با نیمی از سپاهیان باسمن در کنار شاردل جنگیدی...هیچکس نمیدونه چرا....اگر هم میدونه کسی جرات بیان کردنش رو نداره...
- درسته بانوی من، خواهر شما، قلب شجاع و رئوفی داره، روزی به کمک اون مردم سرزمینم رو از جور تکاما رها می کنم.
اکسیموس:
پلین بعد از اتمام مذاکرات و امضای توافق نامه ی صلح فورا به مقصد پایتخت حرکت کرد اما پایان پس از دریافت اطلاعات و دستورات جدید ترجیح داد شحصا با گارد مرزی ریورزلند و سپس دزرتلند تماس گرفته و تا آخرین سرباز بر عقب نشینی منظم و بدون حاشیه ی ارتش اکسیموس نظارت کند. شب دومی که در مرز دزرتلند حضور داشتند حدود 10 مرد مسلح که صورت خود را بسته بودند با کشتن محافظین وارد چادر شدند! کامو سعی داشت در حال مبارزه به سمت کمپ پیاده نظام عقب نشینی کند، مثل یک شیر می غرید و همچنان موفق شده بود که از پایان و سانتا محافظت کند که فرود یک تیر روی کتف چپش او را متوقف کرد، تیرهای بعدی به پهلو و کمر او و تیر بعدی به گردن شاهزاده پایان فرو رفت ...درحالی که کامو و شاهزاده پایان غرق در خون در تاریکی پیدا شده بودند گزارش شد که هیچ مهاجمی حتی یک مهاجم زخمی هم اسیر نشده و تمام مهاجمین بعد از مداخله ی پیاده نظام با یک خنجر آلوده به یک سم مهلک به زندگی خود پایان داده بودند!
مرگ غیرقابل باور محبوب ترین فرد کل امپراتوری آنهم در خارج از کشور و در حالت صلح سطح هیجان را تا حالت بحرانی بالابرده بود و حالا همه ی مردم در سراسر کشور منتظر تصمیم شاه برای انتقام بودند. پادشاه اکسیموس از پرنده دانا مشورت خواست و فهمید این سوقصد کار شاردل نبوده. برادر پلین پیدا میشه و ثابت می کنه که خانواده تایرل خائنن و باعث کشته شدن پایان هستند. دارک اسلو استار سر تایرلِ پسر و پلین سر تایرلِ پدر را جدا کردند.
دزرتلند:
کارشان شابین، پس از اینکه از پیمان صلح مطلع شد، چند گروه ناظر را در اطراف مسیر بازگشت اکسیموس ها مستقر کرده بود که بر نحوه خروج آنها نظارت کنند. اما خودش به شمال کشور رفته بود تا با بوریس سیدِنبرگ، فرمانده نیروی دریایی دیدار کند. بوریس در طراحی کشتی های جدید نقش مهمی داشت و هر بار با گرفتن گزارشات دقیق آنها را به روز میکرد. دو نوع نیروی اصلی قایق های سریع و کوچک برای از بین بردن اهداف زیاد اما با توان دفاعی کم و کشتی های بزرگ را در دستور کار داشت. همچنین ایده ساخت بندری بزرگ در تنها حاشیه دزرتلند با اقیانوس را به تصویب رومل گودریان رسانده بود. او داشت در جنوب نیروی دریایی بزرگ ایجاد میکرد که هدف اصلی او از اینکار امکان ایجاد کاروان های جدید و ارسال کشتی های تجاری به اقلیم ها و قاره های دیگر بود.
آندریاس گودریان خودش را به ماستران رسانده بود تا هم با مردم منطقه صحبت کند و هم بر روند بازسازی شهرها نظارت کند. رابرت لیدمن پسر مارتین سفیر دزرتلند در ریورزلند شد.
اروین مونتانا به دستور پادشاه به جنوبی ترین شهر دزرتلند، کارمونسال سفر کرده بود تا با عقرب سرخ دیدار کند. عقرب سرخ پیرمرد مرموزی بود که در آن نقطه و گاهی در مناطق تایگستر و کولینز زندگی میکرد و متخصص تولید سم و سلاح شناس قهاری بود. عقرب سرخ وارد اتاق بغلی شد و پس از چند دقیقه با بطری بسیار کوچک در بسته برگشت و آنرا مقابل چشمان اروین مونتانا گرفت و گفت : پنج سال روی این کار کردم تا بو و رنگش رو از بین ببرم. بیست تا از این بطری ها میتونه منبع آب یک شهر بزرگ رو طوری آلوده کنه که مردم اون شهر بعد از 10 روز آرام آرام به خواب ابدی برن ...