بهزاد لابی :
مهرنوش :
بهزاد خان پیشنهاد اولتون عالی بود ولی من متوجه منظورتون در پیشنهاد دوم نشدم! لطفا بیشتر توضیح بدبد.


اول یه مثال بزنم. مثلا فرض کن توی فیلم پدرخوانده ما میدونیم سانی یه آدمی هست که وقتی قاطی میکنه دیگه هیچی حالیش نیست خون جلوی چشماش رو میگیره. این خصلتش باعث شده که خیلیا ازش حساب ببرن و خیلی مواقع کاراش رو با همین خصوصیتش جلو برده. اما یه روز یه دشمنش روی همین خصلتش حساب باز میکنه و براش نقشه ای میکشه که بندازدش توی دام. حالا آیا نویسنده درست توی همون روز یه کاری میکنه که سانی بتونه خونسردیش رو حفظ کنه و کار درست رو انجام بده بخاطر علاقه قلبی که بهش داره، یا نه به شخصیت اصلی شخص وفادار میمونه.
حالا ما وقتی از بالا به داستانمون نگاه میکنیم ممکنه یه جایی بدونیم مثلا اگه شاهمون فلان تصمیم رو بگیره به نفعشه اما اگه با کارکتری که براش ساختیم نخونه جلوی انسجام رو میگیره. مثلا فرض کن من یه جا از درایت لیدمن برای شابین استفاده نکنم برای نجاتش، یا از شجاعت شابین برای مونتانا استفاده نکنم. همینطور برای کل اقلیمم یعنی برای اقلیمم یه جا نیام خشونت ذاتی رو نشون بدم، بعد یه جا که منفعتش چیز دیگه ایه بتونه در لحظه آرامش سیلور پاین رو داشته باشه یا پیچیدگی اکسیموس یا عملگرایی ریورزلند. چون در عمل هم شدنی نیست.

گرچه تشخیصش برای ما که آماتور هستیم یکمی سخته! ولی من موافقم، مثلا می تونیم اسمش رو بذاریم وفاداری به کاراکترها! ولی یه مشکلی داره مثلا فرض کنید ما یه شخصیت خشن درست کردیم و تو یه قسمت می خوایم اون روی این آدم رو که مثلا قلب مهربونی داره که پنهان بوده تا حالا رو نشون بدیم! چجوری بگیم این تناقض نیست!؟