بهزاد لابی :
نوشان :
بچه ها قبل از هر چیزی من اینو بگم که با توجه به اتفاقاتی که من برای داستان این فصلم انتخاب کردم فک کنم شما به ما حمله کنین


اینو گفتم که دنبال جایی برای حمله نگردین ما تو سیلورپاین شام تدارک دیدیم

من خیلی شکمو هستم نمیتونم از شام بگذرم اما چطوری شارلی رو در خطر قرار بدم. نکنه بکشنش؟! 
راستی بچه هاشون دلبان دار شدن آخرش یا نه؟ آکوییلا کجا رفت با اون دلبان جدیدش؟

دیگه جزییاتو نپرس توی داستان می فهمیم. الان بگه که مزه اش از بین میره. اما شارلی بیچاره....کی میخواد به سیلورپاین حمله کنه....یعنی ما هم حمله کنیممممم؟؟؟ یا فقط یکیمون؟ حالا تا داستان نوشته نشه مشخص نمیشه. حدس میزنم فصل جدید در سیلورپاین داستان جالبی باشه...