فرک (Ferak) :
بچه ها راستی من دو قسمت آخر رو خوندم. همین الان نقدم رو بگم.
مهرنوش خیلی خوب نوشتی مخصوصا بخش اول نوشته ت عالیه، اینکه خیلی داستانها رو پوشش دادی خیلی خوب بود اما نقد من به تو اینه که بعضی صحنه های داستان رو جوری می نویسی انگار داری یک فیلم رو می بینی و برای ما تعریف می کنی ولی چون ما اونچه تو می بینی رو نمی بینیم و در واقع داریم نوشته می خونیم فهمیدن اونچه تو میخوای به ما منتقل کنی سخت میشه و من خیلی جاهای داستانت رو چندین بار مجبور میشم بخونم.
مثلا این جملات رو خیلی قشنگتر می تونستی بنویسی:
در میانه های راه یک رودخانه از میان این دو قلعه می گذشت که چندین پل، ارتباط جاده ای بین این دو شهر را مقدور می ساخت، وقتی پلین و همراهانش به یکی از پل ها نزدیک می شدند تجمع جمعیت زیادی از مردم توجهشان را جلب نمود، پل زیر بار فشار زیاد رفت وآمد های اخیر و بارش سنگین برف دوام نیاورده و در هم شکسته بود
یا مثلا یه جا پیرمرد می گه : ولی ما برای تعمیر پل به برپاکردن داربست احتیاج داریم که یک کار زمانبر است! پلین: و راه حل سریعتر؟
پیرمرد مکثی کرد و با صدایی که به خوبی شنیده نمی شد گفت: شاید اگر تعدادی اسب قوی داشتیم ...پلین: پس فورا شروع کنید، با اسب های ما
خب اینجا باید بگی پیرمرد با اسبهای اینا میخواد چیکا کنه شاید برای خودت بدیهی باشه اما برای همه خواننده ها نه

سلام
راست می گی فرک جون، من تو این سیزن همزمان باید پیشرفت اتفاق های خیلی زیادی رو پوشش بدم و همینطور که می بینی قسمت های من متن های خیلی طولانی داره و همیشه فکر می کنم که ممکنه بقیه حوصله نداشته باشن یه متن به این بلندی رو بخونن، برای همین بعضی از جزییات رو برای حفظ سرعت داستان کم می کنم، اینجا هم فکر کرده بودم استفاده از اسب ها بجای داربست که مثلا به دلیل قدرتشون و پاهای بلندشون می تونن توی آب رودخونه وایسن و بناها روی اونها بشینن و پل رو تعمیر کنن احتمالا نیازی به توضیح نداره!
سعی می کنم از این به بعد بیشتر با جزییات بنویسم.