بهزاد لابی :
مهرنوش :
بهزاد لابی :
|
قسمت
|
نویسنده
|
امتیاز
|
| 55 |
مهرنوش |
عالی/خیلی خوب/خوب/متوسط/ضعیف
|
|
نقاط قوت:
1- شاید فقط قسمت عاشقانه پلین و جافری
|
|
نقاط ضعف:
1-من با خوندن بخش اول دچار تناقض شدم. جانی بایلان که از یاس به خود میلرزید، چطور شد که بعد از شنیدن پیشنهاد اریک، اینچنین قوت قلب گرفت و گستاخانه زد زیر پیشنهاد؟ ، تصویری که تو خلق کردی نشون میده که به هر حال جانی اومده بود پیشنهادی رو بپذیره که منافع کمی براشون داشته باشه اما ازین وضع خلاص بشن. نیومده بود که یه چیز برد-برد مساوی بشنوه با توجه به اوضاع. اما یهوخیلی تغییر کرد که یعنی به هیچ صراطی مستقیم نیست.
2- این قسمت که پلین از فرمانده کل ارتش جنوب، تبدیل شد به راه زن سیستم تدارکات، خیلی مشخص نشد چرا. در حالی که کارتاگنا مرگ و زندگی رو برای اکسیموس داره و هر لحظه ممکن بود فتح بشه چرا بهش اجازه دادم مامور شبیخون به تدارکات ما بشه؟ مگه جافری کافری نبود؟، مگه اون واقعا در حد یک فرمانده کارایی نداشت؟
3- اینکه بعد از پالویرا و رشته کوه شمالیش(که جلوی محاصره کاملش رو گرفت)، برای حدس محل حمله جادوگر توی کارتاگنا هم به شرایط اقلیمی روی آوردی تکراری بود. هر دوی اینها هم در لحظه چون معرفی شدن. اگه به جای رود و ... یه فکر دیگه ای میکردی، جذاب تر میشد.
|

در مورد نقد شماره 1 که هم شما و هم فرک جون از واکنش جانی بایلان تعجب کرده بودید، منو مجبور کرد که دوباره قسمت قبلی و این قسمت و نوشته های نوشان جون رو دوباره بخونم، من از تعجب شما خیلی تعجب می کنم! یعنی انتظار داشتید فرمانده قلعه بعد از اینهمه تحمل محاصره قبول کنه که قبال دریافت امتیازات شخصی و قول حفظ جان غیر نظامی ها قلعه و مدافعینش رو تسلیم کنه؟ خوب این که در همه ی تاریخ اصلا نشدنی بوده و بجز سرداران شجاع ایرانی در زمان حمله مغول ها (متاسفانه) در بقیه ی تاریخ دنیا خیلی کم سابقه هست که یک فرمانده همچین خفتی رو بپذیره و در مقابل امتیازات شخصی سربازانش رو تسلیم کنه! مگر اینکه خطر مرگ براش اثبات شده باشه
به نظر من جانی بایلان نزد زیر همه چیز فقط توقعش یکمی بالاتر بود
من خودم قبلا فکر کردم که بهتره قلعه دست دزرتلند بیوفته طبق سناریویی که برای قصل بعد پیش بینی می کردم ولی با مشورتم با بهزاد نظرمون عوض شد و کارکرد این قلعه خیلی به حاشیه رفت، پس احتمالا جانی بایلان منتظر این پیشنهاد بود که در قبال تسلیم قلعه به ساکنین قلعه اجازه ی عقب نشینی به داخل خاک اکسیموس بدن، مثل تسلیم قلعه در فیلم کینگ دام او هیون اگه دیده باشید که اونجا هم به فرمانده قول امتیازهای زیادی رو دادن که قبول نکرد ولی بعدا مسلمون ها راضی شدن بهش فرصت بدن به سمت اروپا عقب نشینی کنه البته بدون سلاح و اینجوری قلعه تسلیم شد.

دیدم اون فیلم رو. این صحنه به نظرم قابل مقایسه با اون نبود. چون واقعی از کار در نیومد، شاید چون توی فکرت این بوده که اریک یه چیزی بگه که نشه بپذیریش ازین راه رفتی که در نیومده. الان تصویری که خیلی بولد شده این نیست که چرا وطنش رو نفروخت. اینه که این آدم دیگه از زمین و زمان بریده بود اما موقعی که به سمت قلعه پیش میرفت خیلی گستاخ و برنده و مغرور با پوزخند داشت برمیگشت. درحالی که (چون از جایی خبر نداشت) در خوشبینانه ترین حالت همه رو با این کارش به کشتن داده بود.

به نظرم خودش رو محکم نشون داد که هفته ی آینده پیشنهاد بهتری دریافت کنه، به نظر خودم ژستش در همین حد بود.
قبلا توضیح داده بودم که کینه ی خواهرش رو هنوز به دل داره پس اصلا منطقی نبود که درازای دریافت امتیاز زندگی در دزرتلند خودش رو تسلیم کنه و البته باید موقعیت پدرش رو هم در داستان در نظر بگیریم.