نوشان :سلام بهزاد منم خوندم ولی راستش این قسمت به نظر من خیلی خوب از آب در نیومد متن حالت داستان نداشت بیشتر شبیه این بود که داری اخبار گوش میدی جز پاراگراف آخر ما بقی جذاب نبود. نمیدونم شاید میخواستی یهو داستانو خیلی ببری جلو زود زود همه رو نوشتی مثلا این ایده حمله به سواحل باسمن میتونست خیلی هیجان ایجاد کنه ولی نکرد
به نظرم جا داره از این به بعد بیشتر از شخصیت های سیلورپاین تو متن داستان استفاده کنی هم تو و هم مهرنوش ولی جز یه جا که رومل به اسپروس نگاه کرد جای دیگه ای ازشون استفاده نشد
در کل به نظر من در کنار نقل قول های استراتژیک بهتر بود کمی هم داستان پردازی چاشنی اش میشد.
اینم بگم که تو همیشه داستان پردازی داری خیلی هم هیجان انگیز میشن بیبشتر مواقع، ولی هر چند وقت یه بار هم یه قسمت بد داری نمیدونم چه اتفاقی برات میوفته
( برای منم اینجوری یه قسمتم یهو خیلی بازخورد مثبت میگیره یکی خیلی منفی
) امیدوارم از قسمت های آینده این بحران هم تموم شه به اوج برگردی
ممنون نوشان از انتقاداتت 
راستش درست میگی من سعی کردم که جنگ رو به مرحله رویارویی برسونم و نیاز داشتم منطق و در عین حال ریسک و اهمیت تصمیمات رو با یه سری بحث های استراتژیک نشون بدم.
در مورد حمله به ساحل من سعی کردم که یه شوک وارد کنم که همون شوک هم به خودمون وارد بشه که همه بگیم آخه واسه چی؟ جریان چیه؟ باسمن ها هم همینو بگن. بعد پاسش بعدم به مهرنوش که باز کنه قضیه رو اما خوب مثل اینکه خوب در نیومده.
امیدوارم بتونم در قسمت های بعدیم دوباره به اوج برگردم و انتظارات رو براورده کنم 