مهرنوش :سلام نوشان جون، داستان بصورت غیر منتظره ای باحال و در ارتباط کامل با روح این روزهای قاره ی نوین بود بهت تبریک می گم واقعا 
عکس العمل پلین بعد از خوندن نامه هم کاملا برام قابل باور بود، آفرین.
من احساس می کنم که پلین رفت که تنها باشه ولی نه در چادرش، مثلا در جنگل یا صحرا یا هرجا
من تقریبا از همه جاش لذت بردم بجز 2 مورد:
یکی مکالمه ی اسپارک و پلین که به نظرم زیادی طولانی شد و رفتار اسپارک بعد از دریافت خبر کشته شدن یک ملکه و فرمانده پیاده نظام اکسیموس که رابطه ی شخصی با ملکه داشت زیادی خوشبینانه بود.
به نظر من بهتر بود که مکالمه در حد گفتن یک یا دو جمله از طرف اسپارک و سکوت پلین با یجور نگاه معنی دار خاتمه پیدا می کرد و پلین مثلا به ماسارو اشاره می کرد که کسی دنبالش نیاد و می رفت.
دومین چیز این بود که چرا در نامه ی مهم شاردل به این موضوع اشاره نشد که اونها ناکامورا و یا شاید ناکامورا و دایسوکه رو قبل از مردن خواهند کشت؟ این موضوع مهمی بود که شاردل می خواست به اطلاع اونها برسونه که در تصمیم گیری های بعدی و در معادلات روش حساب کنند.
نکته بعدی که می خوام بگم شاید سلیقه ای باشه ولی من اگر بودم جلسه شورای مشترک رو ملتهب تر و غمگین تر و مستاصل تر می نوشتم، شاید حتی ناامید تر و وحشتزده تر
قسمت لابر، قسمت میزی و قسمت واکنش پلین خیلی خیلی عالی بود 
اینا مگه نمیتونن تو قلعه باشن؟ من همیشه جوری نوشتم که فرماندهان بلند مدتبه تو وگامانس اتاق دارن.🤔
در مورد مکالمه اسپارک و پلین من میخواستم نشون بدم که اسپارک قصد داره به پلین نزدیک بشه و یه جورایی حمایت روانی ازش بکنه عین یه دوست بزرگتر، و چون هم جنسشه به لایه هایی از روحش تماس پیدا کنه که سر جان نمیتونه خیلی تلاش کردم با مکالمه کوتاه درش بیارم، نشد، ولی یه بار دیگه هم تلاش میکنم، منظورم اینه که روی تک تک دیالوگهاش فکر کردم که چه چیزی رو منتقل میکنه به پلین
در مورد نامه شاردل فک میکردم شاردل چون مطمئن نیست میتونن ناکامورا و دایسوکه رو بکشن یا نه ننوشتم ولی راست میگی میتونست اشاره کنه، اینم درستش میکنم
در مورد جلسه هم تلاشمو کردم باز هم روش فکر میکنم بتونم اجراش میکنم
در ضمن مهرنوش فکر کردم به متن نامه جافری اشاره نکنم بهتره همون طور که به عکس العمل سیمون وقتی نامه رو برای اولین بار خوند اشاره نکردم