مهرنوش جون
من گفتم که من فقط خسته ام واقعا قدی که انرژی و وقت میگذارم بازخورد نمیبینم
اینکه برای پیدا کردن کتیبه آخر قرار باشه بریم با کیتایای جادوگر مواجه بشیم رو فکر میکنم از اول این بخش از داستان من گفتم، و هیچ اتفاق جادویی هم تو این مسیر نیوفتاده
همش مذاکره و اتفاق های عادی بوده که اگه به جای کلمه جادو مثلا بگذاریم قدرت باز هم تو ماجرا تاثیر نداره، اتفاقا خود تو فک کنم ، به من گفتی چرا کیتایا کاهاشو با جادو پیش نمیبره و معطل تسوکا و آکوییلا شده؟ میدونم منظورت این نبود که من بیام یه ورد بنویسم و بگم کیتایا جادو کرد فقط میخوام بگم من ننوشتم کسی کاری کرده که یه آدم معمولی بدون جادو نمیتونه بکنه. من اینجاست که نمیفهمم چرا به فضای جادویی داستان قلابت گیر میکنه؟
من کلا کاری ندارم تو میخوای بیخیال کتیبه بشی یا نشی هرجور که داستانت باحال تر میشه همون کار بکن ولی حجم ارتباط برقرار نکردنهای شماها و تلاش من برای برقراری این ارتباط تو بخش از داستان برای من دیگه فرسایشی شده و احساس بیهودگی میکنم
من بیخیال اسپروس و شارلی شدم خیلی وقته چرا فک میکنی نشدم؟ اینها حرفی از عشق و عاشقی نزدن هرچی گفتن و کردن در راستای اهداف خودشون بوده نه رابطه اشون ولی من نمیتونستم بنویسم که همدیگه میبینن آشنایی نمیدن که، فک میکردم ابراز نگرانی از آینده شارلی در حالی که اسپروس خودش نمیدونه دستش به جایی بند هست یا نه> طبیعیه. البته این یه مثال بود من دقیقی نمیدونم کدوم بخش از داستانشون برات کسل کننده بوده ولی من واقعا قصد نداشتم بیارمش دوباره تو داستان ولی وقت ماجرای کیتایا پیش اومد فکر کردم به حضورش نیاز دارم
من از لحنت ناراحت نمیشم. بالاخره داریم مذاکره میکنیم ولی واقعا انگیزه ادامه دادن رو برای این بخش از دست دادم مسئله مردن شاردل و جافری نیست. مسئله باتلاقیه که این بخش از داستان داره برام. اینکه هر چی مینویسم توجه خواننده امو جلب نمیکنه.
اگه بتونم یک شب بتونم یه همچین چیزی بنویسم که خوبه و حتما این کارو میکنم ولی من فکر نمیکنم همچین چیزی ایده ای واقعا وجود داشته باشه تو هر ایده ای بدی و هر کاری بکنی باز داستان سوراخ داره
من تهشو بارها و بارها مجسم کردم ولی کمکی بهم نکرده. من از اول اشتباه کردم که خودمو از بخش اصلی جدا کردم که شروع کردم داستان مردان بی سرزمین و به یه جایی برسونم درحالی که اصلا نمیدونستم چی تو سر فرک بوده از خلقشون. فقط به من گفنت تهش قراره بپیوندن به مردم و برای نجات قاره تلاش کنن و من به بیزاریشون از دستگاه قدرت وفادار موندم یه زمانی میخواستم برن یه کتیبه بدزدن ولی با مخالفت تو مواجه شدم و مجبور شدم بنویسن شکست خوردن
من داستان فکر شدم تا بازگشت به قدرت اسپروس بود بعد از اون فقط دست و پای بیخود برای پوشوندن باگ های داستانمون داشتم اینکه قدرت باسمن ها چرا یهو زیاد شد اینکه مردان بی سرزمینو این وسط چی کار کنیم این که کتیبه آخرو چجوری برسونیم دست پلین. من فک میکنم اعتبار خودمو سر پوشوندن این باگها قمار کردم