خانه
167K

رمان ایرانی " عزیز جان "

  • ۰۰:۴۸   ۱۳۹۶/۴/۹
    avatar
    پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆|2808 |5313 پست

    داستان عزیز جان


    قسمت شصت و چهارم

    بخش اول




    تا خدا چی بخواد و قسمت چی بشه ……

    طلعت خانم با غیض رفت و وسایلشو برداشت و در حالی که با ملوک زیر زیرکی جر و بحث می کرد , بدون خداحافظی رفت بیرون ...
    خان بابا و ملوک و حیدر و ماشالله راه افتادن برای خواستگاری ... منم به خاطر این که اوس عباس نیومده بود , نرفتم ... البته حاضر شدم ولی دیگه دیرشون شده بود و منم بدون اوس عباس موندم تو خونه …
    کوکب روی پام بود و رجب از خستگی خوابش برده بود و زهرا داشت گلدوزی می کرد ...

    از اتاقم بیرون نرفتم تا اینکه کوکب آب خواست ... یه کوزه دم پنجره بود ولی آب نداشت ... برداشتم و رفتم به طرف تلمبه که از آب انبار آب بکشم …

    آهسته و پاورچین از کنار اتاق فتح الله رد شدم و رفتم بیرون ... از روی کنجکاوی , نگاهی به اتاق اون از پنجره انداختم ... نشسته بود و به گوشه ای خیره شده بود …
    صدای تلمبه بلند بود و او حتما شنید چون وقتی برگشتم و از در اتاقش رد شدم , صدام زد : زن داداش ؟

    بدون اینکه رومو برگردونم , گفتم : بله ؟ …

    از اتاق اومد بیرون و گفت : مرسی , ممنون …..

    برگشتم و پرسیدم : برای چی ؟

    گفت : برای اینکه چیزی نگفتی و آشوب به پا نکردی ….
    گفتم : نمی دونم در مورد چی حرف می زنی ……

    گفت : من این جوریم ... با شما فرق دارم ... اگه یه روز وقت شد بهتون میگم ولی بازم ممنون ... چون اگر خان بابا بفهمه دمار از روزگارم درمیاره …
    گفتم : داداش جان آخه به من مربوط نیست … ولی … راستش دلم می خواد بدونم چه جوری این کارو می کنی ؟
    گفت : همیشه نمی تونم ... یه وقت ها یه قدرتی پیدا می کنم که خودمم نمی دونم چیه …. من حتی به خان باجی هم نمی گم و شما اوّلین و آخرین کسی هستی که باهاش در میون می ذارم ... الان خودمم نمی دونم چطوری می تونم این کارو بکنم ولی یه چیزایی هست که شاید بهتر متوجه بشی ….

    داشت حرفمون به یه جایی می رسید که اوس عباس درو باز کرد و اومد تو … فتح الله ترسید و دستپاچه شد و گفت : سلام داداش ...

    و با سرعت رفت تو اتاقش ...

    اوس عباس نگاهی به من کردو گفت : چش بود ؟ چیزی شده ؟ چیکار می کرد که ترسید ؟ ...

    گفتم : وا ... چه حرفا می زنی ... از چی ترسیده بود ؟ اون داشت می رفت تو اتاقش که تو اومدی …

    با تردید گفت : اینجا چیکار می کرد ؟
    گفتم : از من تشکر می کرد …

    پرسید : واسه ی چی ؟ ….

    راه افتادم برم تو اتاقم و گفتم : اوووووو از راه نرسیده چقدر سین جیم می کنی ماشالله ... خسته نیستی ؟ بیا دست و صورتتو بشور تا شام بخوریم ... بچه ها هم گشنن ... حتما آقا فتح الله هم شام می خواد ... برو دیگه ... چرا وایستادی ؟
    کوزه رو گذاشتم تو اتاق و به زهرا گفتم : بهش آب بده ...

    خودمم رفتم تا به شهربانو بگم شامو بیاره ...

    اوس عباس خیلی آهسته و با شک راه می رفت و زیرچشمی به من نیگا می کرد بلکه از توش چیزی در بیاره ولی من خونسرد بودم … در حالی که توی ذهنم غوغایی به پا شده بود و دلم می خواست بدونم چطور ممکنه یه آدم بتونه این کارو بکنه ……
    شهربانو سفره رو پهن کرد و من هر کاری کردم رجب بیدار نشد ... مثل اینکه خیلی خسته بود …

    بعد فتح الله رو صدا کردم ... خیلی طبیعی اومد و پیش داداشش نشست و گفت : خوب داداش چه خبر ؟

    و شروع کرد به لقمه گرفتن و با اشتها خورد ….
    همون طور که دهنش پر بود پرسید : خونه در چه وضعیه ؟ کمک نمی خوای ؟
    اوس عباس که یه کم بهتر شده بود , گفت : دارم به یه جایی می رسونم که بچه ها رو ببرم …

    فتح الله گفت : چه عجله ای داری ؟ ما تازه به شما عادت کردیم …
    اوس عباس یه نگاه معنی داری بهش کرد و گفت : چیه امشب بلبل زبون شدی ؟ تو که به زور حرف می زدی , حالا دلت تنگ میشه و نمی خوای ما از اینجا بریم …..

    فتح الله یه کم جا به جا شد و گفت : نه , بیشتر منظورم به رجبه ... خیلی بهش عادت کردم .. خیلی بچه ی زحمت کشیه ... از صبح هر کاری بهش می گیم , می کنه ... خیلی هم مظلومه ... من که دوستش دارم ….
    اوس عباس یه دفعه پرید به من که : مگه بهت نگفتم نذار خان بابا بهش زور بگه ... بچه اونقدر خسته اس که شام نخورده خوابیده ... خوب چرا گوش نمی کنی ؟ از فردا حق نداری بفرستیش سرِ کار ….
    خان بابا که رحم نداره , یه بلایی سرش میاره ….

    بعد با تندی به فتح الله گفت : تو مثلا عموشی ، خیلی ام دوستش داری , پس چرا مواظبش نیستی ؟
    فتح الله گفت : نه والله ... کسی بهش زور نمی گه ... تازه خان بابا همش بهش میگه کار نکن , فقط نیگا کن یاد بگیری ….

    اوس عباس نمی دونم چرا عصبانی بود ... داد زد : نمی خوام ... اصلا نمی خوام کار یاد بگیره ... خودم بلدم کار یادش بدم …..
    اوقات همه تلخ شد و فتح الله خیلی زود رفت خوابید ...

    اوس عباس هم رفت که بخوابه ولی هنوز خان باجی برنگشته بود …
    شهربانو که مراقب اصغر بود , اونو آورد و گفت : نرگس خانم نمی مونه , بدمش به شما ….

    اصغرو گرفتم و بردم تو اتاق خودمون و سعی کردم بخوانونمش ولی اون بیقراری می کرد و مادرشو می خواست ….




    ناهید گلکار

  • leftPublish
  • برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت  ثبت نام  کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛    (Log In) کنید.
موضوع قبل
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
تبلیغات
 
تمامی حقوق مادی و معنوی سایت محفوظ و متعلق به سايت زیباکده بوده و استفاده از مطالب با ذکر و درج لینک منبع بلامانع است.
© Copyright 2024 - zibakade.com
طراحی و تولید : بازارسازان