خانه
عضویت
ورود
صفحه اصلی
تبادل نظر
تالار اصلی
مدیریت تالار
قوانین و مقررات تالارهای گفتگو
نقطه نظرها، پيشنهادات و سوالات
راهنمای تالار
تبادل نظر آزاد
عمومی
گــــــــــوناگون
جشن، مهمانی ها و ملزومات
فروشگاه
محله گردی در تهران
مناسبت ها
وبلاگ
تعطیلات گردی و وقت گذرانی
زیبایی و سلامت
پوست و مو
زیبایی
آرایش
پزشکی
تغذیه
تناسب اندام
سبک زندگی
سبک زندگی
تناسب و زیبایی
مد و لباس
خانه و دکوراسیون
موفقیت و شادکامی
آشپزی و شیرینی پزی
انواع غذا
دسر و نوشیدنی
همه چیز در مورد عروسی و نامزدی
عمل زیبایی
زیبایی روح
برندها
خانواده
ازدواج
همسرداری
بارداری و زایمان
فرزندان
روانشناسی
زناشویی
ورزش
اخبار ورزش بانوان
چهره ها و قهرمانان ورزش بانوان
رشته های ورزشی
باشگاه های ورزشی
فدراسیونها، هیات ها و انجمنها
ورزش های محلی
ورزش کودکان و نوجوانان
سایر
فرهنگ و هنر
نمایشگاه و گالری
سینما ، تئاتر و تلویزیون
هنر
موسیقی
کتاب و مجله
سرگرمی
عکس روز
فال و شخصیت شناسی
اخبار روزانه
بازی
تکنولوژی های روز
مقالات
گروه مقالات
سلامت
پوست و مو
زیبایی
آرایش
اخبار پزشکی
ورزش
تغذیه
تناسب اندام
جراحیهای زیبایی
خانواده
ازدواج
همسرداری
بارداری و زایمان
فرزندان
روانشناسی
زناشویی
سرگرمی
فال روزانه و هفتگی
عمومی
سفر و گردشگری
تکنولوژی های روز
سبک زندگی
تناسب و زیبایی
مد و لباس
خانه و دکوراسیون
موفقیت و شادکامی
آشپزی و شیرینی پزی
نوشیدنی
عروس
فرهنگ و هنر
سینما، تئاتر و تلویزیون
هنر
موسیقی
برندهای زیبا
تماس با ما
تالار گفتگو
مقالات
کاربر
ثبت نام
مرا به خاطر بسپار
کلمه عبورم را فراموش کرده ام!
زیباکده
سرگرمی
بازی
2.13M
صندلی داغ
جدیدترین مطالب این تاپیک (کلیک کنید)
۱۷:۴۰ ۱۳۹۴/۱۰/۲
بهزاد لابی
پنج ستاره ⋆⋆⋆⋆⋆
|
26996
|
15954 پست
metalik :
یه خاطره که تا حالا تعریف نکردی بگو؟؟؟؟؟؟؟؟
یه روز که خیلی برف باریده بود من و دوستام مثلا وقتی 20 ساله بودیم شروع کردیم به ساختن یه آدم برفی خیلی بزرگ از قد خودمونم بلند تر از صبح تا شب روش کار کردیم و آخرم پشتش یه میز بزرگ و چندتا صندلی نیمکت مانند درست کردیم و شب نشستیم اونجا و چایی خوردیم و لیوانامون رو گذاشتیم روی میز، همه عاشقش شدن و اومدن دورش نشستن چایی خوردن و عکس گرفتن. اما اینقدر بزرگ بود که یخ ضد و آب نمیشد حتی بهار شده بود و آب نمیشد(توی ولنجک اون سالا گاهی برف پیاده روهای بی رفت و آمد و توی سایه هم تا اردیبهشت میموند و چیز عجیبی نیست، اونجا ولنجک بود آدم برفیه جلو خونه دوستم) خلاصه اینقدر موند که مردم ترسیدن یهو بریزه رو ماشیناشون یه ماشین شهرداری اومد خرابش کرد!
یه خاطره ای که هر وقت میاد تو ذهنت خنده مینشونه رو لبات
با چندتا از دوستام بعد از زنگ مدرسه داشتیم شیطنت میکردیم که یهو دیدیم مدیر مدرسه از کنارمون رد شده و رفته چند قدم دور شده اما به روی خودش نیاورده! دوستم با ترس پرسید به نظرت منو دید؟!؟! گفتم پشتت رو بکن، اونم چرخید! گفتم نه ندیده!! گفت از کجا فهمیدی؟! گفتم اگه دیده بود تا الان کمرت شکسته بود! دیگه مردیم از خنده و هر وقت یادمون میاد باز میخندیم!
لینک مستقیم
گزارش تخلف
4 کاربر از این پست مفید تشکر کرده اند (نمایش سپاس ها)
برای شرکت در مباحث تبادل نظر باید ابتدا در سایت
ثبت نام
کرده، سپس نام کاربری و کلمه عبور خود را وارد نمایید؛
(Log In)
کنید.
موضوع قبل
زیربخش
بازی
موضوع بعد
آخرین پست های این تالار
آخرین پست های این بخش
×
ویرایش پست پیشرفته
تبلیغات