یادم می آید کلاس چهارم دبستان بودم مادرم مشغول قند شکستن بود همیشه این مواقع کنارش می نشستم و عاشقانه نگاهش می کردم و گاهی تکه های کوچک قند را در دهانم می گذاشتم آن روز به مادرم گفتم مادر می دانی بزرگترین آرزوی من در زندگی چیست ؟ بزرگترین آرزوی من سوار شدن در یک اتوبوس دو طبقه است رویای سوار شدن در اتوبوس دو طبقه دست از سر من بر نمیدارد !
مادرم نگاهی به من کرد و گفت بزودی به آرزوی خودت خواهی رسید شهر ما اتوبوس دو طبقه نداشت دو روز بعد به اتفاق پدر و مادرم تهران آمدیم اولین بار بود که تهران را می دیدم اما تهران برایم مهم نبود اتوبوس دو طبقه برایم تهران بود ایران بود تمام جهان بود
و من سرانجام سوار اتوبوس دو طبقه شدم برخلاف انتظارم طبقه دوم راننده دیگر نداشت اما همانطور که به خودم قول داده بودم حداقل بیست بار باید بالا و پایین می رفتم شور و شعف من حتی مسافران را به وجد آورده بود رضایت و شادمانی را در چهره مادرم می دیدم ... این اولین آرزوی من بود که برآورده شد
بعدها آرزو کردم زودتر بزرگ شوم بزرگ شدم آرزو کردم عاشق بشوم عاشق شدم آرزو کردم مادر بشوم مادر شدم ولی امروز دوباره آرزو کردم سوار اتوبوس دوطبقه بشوم ولی با مادرم !
نسرین بهجتی