۱۴:۴۳ ۱۳۹۴/۱۰/۲۳
دست و پاهای من خسته به بند
هی نشانم میدهی جولان قند
چشم افسون ، طبع موزون، لعل ناب؛
از سه سو دیوانه ای را می کشند
گفتمش دل را دگر عاشق نشو
گفت ای راحت طلب! کو گوش پند؟؟!.
زندگانی اشتراک عاطفه است
سهم من حسرت بود، سهم تو چند؟
جان فدای خنده های سرد تو
بین استغنای خود لختی بخند
تا تو بودی هر دم من صبح بود
بی تو اما گند آید پشت گند
صید خود را از چه آزادش کنی!!؟؟؟
ای دو ابرو خنجر و زلفت کمند!
بهت و حسرت،خون دل،هجران... ولی؛
ای گفتی عاشقی! لب را ببند
روزگاری بذر تو احساس بود
فصل میوه ، رفتنت، از ریشه کند
اشتباه از ابتدای جاده بود
من غلامی ساده ، تو مشکل پسند
رسم حرمت بر محبت شایع است
در کجا اینگونه عاشق میکشند؟؟!!
وعده هایت خاطراتم ، ماه من!
شاخه ام کوته شد ای بختت بلند!
داغ سینه، چشم گریان، آه دل
از خدا خواهم وجودت بی گزند
ضجه ام گر دوریت را سخت کرد؛
چهره را آرام کردم ، دل سپند
کو قراری در پی ابیات شعر؟؟!!
عارف دیوانه! بس باشد چرند
میروی دامن کشان بی من ولی
دست و پاهای من خسته به بند
عارف پاشا