۱۲:۲۴ ۱۳۹۴/۱۲/۱۳
آمدی ای نازنین با حالتی اخمــــــــو چرا؟
می کُشی دلــــداده ات را با خم ابرو چرا؟
ای فدای خنده هـــــایت، خنده ای آرایه کن
آمدی در خلوتم با روی اخمالـــــــــــو چرا؟
من که در راه تو دل را باخــــتم ای نازنین
میل کردی تا ببازم سینه را پهلــــــــو چرا؟
شور عشقت واژگون کرده ست دنیای مرا
ترش کردی باز آن، شیرینی آلوچــــــــ را !!
من خمــــار عشقتم، ای دلبـــــــر ابرو کمان
می گریزی هر دم از این طوقه ی بازو چرا؟
آن کمان ابروانت شاهــــــکار خلـــقت است
زرنگار ابرو ! کمانش کرده ای تاتــــــو چرا؟
شاعرت حیران چشمان غزلــــــــسازت شده
با نگاه دلفریـــــبت می کنی جادو چـــــــرا ؟
آمدی افســــــــــانه باشی در غزل هایم ولی
گریه هایم را ندیدی اصــــــلا ای بانــو چرا ؟
باز کردی ـ گیـــــــسوانت را و دل بر باد شد
بر من ای آرام دل ، رحمـــی نکرد آن مو چرا ؟
در نبودت دفتر دل را سیـــــــــــاهش می کنم
آمدی ای نازنین با حالتی اخمـــــــــــــو چرا ؟