سلام.
چرایکی بود یکی نبود
غیرازخانوم یکی تا هیچکس نبود
یه روز تو زیباکده خانوم یکی تا پایه درخت گردو نشسته بود و...که ناگهان خانوم ریتا از راه رسید و ازشوق دیدار همدیگه رو در آغوش گرفتن.القصه خاانوم یکی تا که دلش برا خانوم ریتا تنگشده بود یهو زد زیر گریه که من مامانمو میخوام...
این قصه ادامه دار

د